بیستم آذرماه 1393 _ یاد باد آن روزگاران یاد باد

خرید بک لینک

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

سلام به تو ای مظهر خوبی ها و مهربانی ها!

سلام ای گل سر سبز باغ دلم!

شوق خاطره دیدار تو امروز با من است....

خودم را و روح خودم به سوی تو پرواز می دهم...در شهر تو ....در کنار تو .... در قلب تو....

و از تو سپاسگزارم بخاطر خاطرات خوب و دل انگیزی که در چنین روزی برایم رقم زدی.

گر چه جسمم اینجا و بدون تو و دور از تو ست عزیز دلم.... اما روح من در انجاست.... در همه جاهایی که با تو بودم و گذراندم.

یاد عطرآگین و دل انگیز و مهربان تو امروز بگونه ای خاص تر و شیرین تر و عطرآگین تر با من است مهربانم!

جمله یا واژه ای زیباتر از " دوست داشتنت " نمی بابم. عزیز دلم. امروز نیر به پاس و یاد خاطراتی که با تو در چنین روزی در شهر تو و در کنار تو داشتم ، بگذار ساده و بی پیرایه و از صمیم قلبم بگویم : " دوستت دارم ...دوستت دارم.... دوستت دارم. "

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوينده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته .

وای ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب رويای فراموشی هاست!

خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشی هاست.

من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ،

و ندايی که به من می گويد :

" گر چه شب تاريک است

دل قوی دار ،

سحر نزديک است"

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چيند

آسمان ها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست-

ديده در آينه صبح تو را می بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

می گشايد پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

- نه ،

از آن پاک تری .

تو بهاری؟

- نه ،

- بهاران از توست .

از تو می گيرد وام ،

هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

سبزی چشم تو -

- دريای خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

مزرع سبز تمنايم را.

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست .

سبزی چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

زندگی از تو و

- مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم .

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اينجاست.

در خود آن گمشده را دريابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان های فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايی را.

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگيش ،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست زدارايی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نيست عبوس .

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

کودک خواهر من ،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تورا می داند

نام تو را می خواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

باز کن پنجرا را

من تورا خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

باز کن پنجره را ! -

- صبح دميد !

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

از لبان تو شنيد :

" زندگی رويا نيست

زندگی زيبايی است

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی

می توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

قصه شيرينی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت .

ما پرستو ها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پرانديم در آغوش فضا .

ما قناری ها را

از درون قفس سرد رها می کرديم .

آرزو می کردم

دشت سرشار زسرسبزی روياها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه يخ می زند از سردی دی .

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

از دلم رست گياهی سر سبز

سر برآورد ، درختی شد ، نيرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

اين گياه سرسبز

اين برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

که به آسانی يک رشته گسست

چه اميدی ، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

دل من می سوزد ،

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

ــ آه ، کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ــ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.

دست های تو توانايی آن را دارد

که مرا ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی ديگر

رونقی ديگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم.

من به سرگردانی ،

ابر را می مانم.

من به آراستگی خنديدم

من ژوليده به آراستگی خنديدم.

ــ سنگ طفلی اما

خواب نوشين کبوترها را در لانه می آشفت.

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

"چه تهيدستی ، مرد!

ابر باور می کرد .

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

@#$ @#$ @#$

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي)) !

بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو

عطر نفسهات...

ما را در سایت عطر نفسهات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 20:05

صفحه بندی